الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
440
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
1125 - مذمّت قوم أفنيت شطر العمر في مدحكم * ظنا بكم إنّكم أهله و عدت أفنيه هجاء لكم * فضاع عمري فيكم له ( ابن تعاويذى ) * * * نيمى از عمر خويش را صرف مدح شما كردم و پنداشتم كه شايستهء آن هستيد و دوباره باقى عمر صرف مذمّتتان كردم ، پس من تمام عمر را تباه شما كردم . 1126 - بخت من لبت به خنده مرا مىكشد ، چه بدبختم ! * كه داده خوى اجل بخت من مسيحا را ! ( خسرو ) 1127 - سعى در دار دنيا تا عقبى ! يكى از عرفا توانگرى را پرسيد : سعى تو در دار دنيا تا چه مقدار است ؟ جواب داد : از حدّ و حصر افزون . گفت : از آن به مقصود خود رسيدهاى ؟ گفت : نه . گفت : باوجود اين همه صرف اوقات ، در آن به مقصودى نرسيده ، پس عقبى را كه هرگز طالب آن نيستى ، چگونه خواهى يافت ؟ ! « شيخ بهايى » اين مضمون را به فارسى در كتابش ، موسوم به « سوانح سفر حجاز » به نظم كشيده : عارفى از منعمى كرد اين سؤال * كاى تو را دل ، در پى مال و منال ! سعى تو از بهر دنياى دنى * تا چه مقدار است ؟ اى مرد غنى ! گفت : افزون است از عدّ و شمار * كار من آن است در ليل و نهار عارفش گفت : اينكه بهرش در تكى * حاصلت زان چيست ؟ گفتا : اندكى آنچه مقصود است ، اى روشن ضمير ! * برنيامد زان مگر عُشر عَشير گفت عارف : اينكه هستى روز و شب * از پى تحصيل آن در تاب و تب شغل آن را قبلهء خود ساختى * عمر خود را بَهرِ آن درباختى آنچه زان مىخواستى ، و اصل نشد * مدعاى تو از آن ، حاصل نشد دار عقبا ، كو ز دنيا برتر است * وز پى آن ، سعى خواجه كمتر است چون شود چيزى تو را حاصل از او ؟ * خود بگو ! اى مرد دانا ! خود بگو !